ازینکه امشب یکی از دغدغه های ذهنم کم شد بسی خوشحالم!
بالاخره چرخ خیاطیمو از توی کارتنش درآوردم و راه انداختم!
البته به تنهایی اصلا از عهده اش برنمیومدم!
از ساعت ۸ تا ۱۰:۳۰ شب با همسر گرامی سرش بودیم تا بالاخره یاد گرفتیم کار باهاشو!
شنبه باید دامنو دوخته تحویل بدم! :دی
انشاالله فردا میدوزمش!
پ ن ۱:
نرم افزار رو تا حدی یاد گرفتم! و نه خیلی!
هنوز مونده که بفهمم چجوری اون پارامترهای کذایی رو اندازه بگیرم!
پ ن ۲:
بدترین تصادفات تصادف با ماشین پارک شده است. به خصوص این که بزنن بهت و له شی :(
پ ن 3:
دلم واسه محمدطاها و بقیه تنگ شده :(
پدر
وااای بابا جونم :)

ایشالا دوشنبه میایم میبینیم هم دیگه رو :)
سلام شب بخیر دل ما هم تنگیده
سلام
ببخشید شما؟!!